یادداشت من درباره‌ی کتاب «پیدایش انسان» (م.ف. نستورخ / حمید مؤمنی)

شناسنامه‌ی کتاب: پیدایش انسان

نویسنده: نستورخ، میخائیل فدرویچ / مترجم: حمید مؤمنی / چاپّ ؟ – نشر احیاء؛ تبریز؛ احتمالاً 57-1356

نمره: 10/5 (~ 5/2)

این کتاب –یا بهتر بگوییم، کتابچه- ترجمۀ یک کتاب نیست بلکه ترجمۀ زیرنویس و توضیحات یک نوارِفیلم* روسی‌ست. درواقع همانطور که مترجم در مقدّمۀ کوتاهش توضیح داده، «ترجمه‌ی دیافیلمی است که پروفسور نستورخ، انسان‌شناس بزرگ شوروی، برای دانش‌آموزان تهیه کرده». چنین نوعی از ترجمه –بِتَصریحِ مترجم، که در ادامه ذکرخواهم‌کرد- در ایران بی‌سابقه بوده؛ ولذا بعقیدۀ من فی‌نفسه بدیع و در نوع خود جالب توجّه است. امّا این متن را نباید با کتاب قطوری که پروفسور نِسْتورْخْ** در 1958 به همین نام (The Origin of the Man) منتشر کرده، اشتباه گرفت. نام غلط‌اندازی که برای این اثر کم‌حجم انتخاب شده (و کلمۀ Origin بمعنای «منشأ» نیز سهواً یا عمداً به «پیدایش» برگردانده شده)، اوّلین نقطةضعف آنست.

متن را «حمیدالله مؤمنی» (معروف به «حمید مؤمنی»، با نام‌های مستعار «حمید امین»، «م. بیدسرخی» و «رفیق صادق») ترجمه کرده، که یکی از تئوریسین‌ها و کادرهای عالی‌رتبۀ سازمان چریکهای فدائیِ خلق ایران (سچفخا) بود و مناظرات او با «مصطفی شعاعیان» معروف است. وی معلّم بود و دغدغه‌اش برای آموزش باکیفیت علوم روز دنیا به کودکان و نوجوانان ایران از همین سطرها پیداست: «دیافیلم‌های علمی در بالابردن سطح آگاهی و توسعه‌ی شناخت علمی دانش‌آموزان و دانشجویان کمک زیادی می‌کنند، ولی چون در بیشتر مدارس کشور ما وسایل استفاده از آن وجود ندارد، بدین‌جهت درست‌تر آن است که دیافیلم به صورت کتاب مصور درآید، تا تعداد بیشتری از کودکان بتوانند از آن استفاده کنند.» وی سپس اظهار امیدواری می‌کند که «به‌هرحال، گویا این کار، اولین تجربه‌ای است که در زمینه‌ی تبدیل دیافیلم به کتاب انجام می‌گیرد، چنانچه از آن استقبال شود می‌تواند ادامه پیدا کند.» ظاهراً استقبال از چنین شیوه‌ای در غوغای امواج سهمگین قیام 57 و دهه‌ی خونبارِ 60 گم شد، و سپس با ظهور ابزارهایی چون ویدیوکِسِت و دیسک‌های فشرده بکلّی از موضوعیّت افتاد.

کتاب تاریخ نشر ندارد. حداقل نسخه‌ای که من دراختیار دارم چنین است. امّا به قرائنی می‌توان حدس زد که صفحات داخلیِ آن تقریباً در اواخر 1356 یا اوائل 57، و جلدش در پاییز یا زمستان 57 چاپ شده است. مثلاً اینکه نام مترجم –که عصر روز 23 بهمن 1354 پس از درگیری با ساواک در مجیدیۀ تهران کشته شد- روی جلد «حمید مؤمنی» درج شده امّا در داخل کتاب «حمید امین»، نشان می‌دهد چاپّ متن قدری پیش از چاپّ جلد و در زمانی انجام گرفته که وضعیت سیاسی ایران هنوز به اوج تشنّج نرسیده بود و بعداً با سرعت و شدّت گرفتن زوال سلسله‌ی پهلوی در پاییز 57، چاپ‌چی‌ها جرئت بیشتری پیدا کرده‌اند و نام واقعیِ مترجم را روی جلد آورده‌اند؛ بااین‌حال هنوز آنقدر از تمام شدنِ کارِ حکومت مطمئن نبوده‌اند که نام و نشان چریکهای فدائی را هم روی جلد و صفحات داخلی کتاب بزنند. پشت جلد، نام ناشر «نشر احیاء-تبریز» با نشانیِ «بازارچۀ کتاب، تلفن 57710» درج شده که بی‌شک دروغین و برای ردگم‌کنی بوده است.

از همان روی جلد، پیداست که با یک متن داروینیستی-مارکسیستی مواجهیم. نقاشیِ روی جلد، جمجمۀ یک مرد و یک میمون را نشان می‌دهد که از یک منشاء ریشه گرفته‌اند و به دو سوی متفاوت می‌نگرند. چهره‌ی مرد، با موی سیاه بلند و سبیل‌های چخماقیِ پرپشتش، نمونه‌ی نمادین یک انقلابیِ کمونیست است (و نیازی به تذکر نیست که میمون بِسَمتِ راست، و مرد به چپ می‌نگرد!). پس ازمقدّمۀ مترجم، متن اصلی با این جملات شروع می‌شود: «اینکه انسان درروی زمین چگونه به وجود آمده، پرسشی قدیمی است که علم و مذهب پاسخ‌های متفاوتی به آن داده‌اند. علم، افسانه‌هایی را که درباره‌ی معجزه‌ی «آفرینش اولین انسان» وجود دارد، رد می‌کند.» دوّمین نقطةضعف کتاب، در همین نخستین سطرهایش نمایان می‌شود: ما با یک اثرِ «علمی» مواجه نیستیم که بشیوه‌ی دیالکتیکی به مطالعۀ یک موضوع علمی بپردازد، فرض صفر و فرض مقابل آن را بمثابۀ تز و آنتی‌تز بررسی کند و نهایتاً براساس استدلال علمی به سنتزِ نهائی دست یابد. بلکه با یک اثرِ «آموزشی» مواجهیم که از همین آغاز تزِ قضیه را یکسره مردود می‌شمارد و به تبلیغ و ترویج آنتی‌تزِ آن می‌پردازد. اینکه یک حزب سیاسی یا سازمان شبه‌نظامی برای آموزش و جذب مخاطبانش دست به ترجمه و نشر کتاب‌های علمی و ادبی بزند، چیز عجیبی نیست و در سراسر تاریخ مسبوق‌به‌سابقه بوده است. پیش از چریکها، حزب توده‌ی ایران و سازمانهای اقماریِ آن انبوهی از چنین آثاری را منتشر کرده بود، و طبیعتاً چریکهای فدائی هم حق داشته‌اند و دارند که چنین کاری انجام دهند؛ کمااینکه می‌دانیم شماری از مهم‌ترین متون آنها، متن‌هایی اساساً ادبی بوده‌اند (فی‌المثل، این قول مشهور و متواتر است که «ماهی‌سیاه کوچولو»ی صمد بهرنگی مدت‌ها بعنوان مانیفست غیررسمیِ چریکهای فدائی خلق نگریسته می‌شده و یکی از نخستین متن‌هایی بوده که برای مطالعه دراختیار علاقمندان به این سازمان قرار می‌گرفته است. پس از بهرنگی، دیگرانی نیز راه او را ادامه دادند؛ ازجمله علی‌اشرف درویشان با آثار معروفش که عمدتاً خاطره-داستان و بِنُدرت داستان بودند (بویژه با داستان زیبای «ابر سیاه هزارچشم» که در ژانر ادبیات کودکان و نوجوانان نوشته است)). اما همین نقطۀضعف دوم کتاب نشان می‌دهد که مداخلۀ رویکرد سیاسی در پژوهش‌های علمی، چگونه می‌تواند از ارزش و اعتبار آنها بمیزان قابل توجهی بکاهد. ادامۀ کتاب با شرح چگونگیِ مجازات دگراندیشان از سوی کلیسا در قرون وسطی و شیوه‌ی شکل‌گیریِ نِگـَره‌ی داروین ادامه می‌یابد و ازین‌جا به بعد تا پایان، دو چیز بیشتر نیست: یکی بمباران اطلاعاتیِ خواننده با مثالهای متعدد در تأیید داروینیسم و تلاش برای اثبات دگردیسیِ ماهی به انسان؛ و دیگر شرحِ مفصّلی از دانشمندان اتحاد شوروی و کوششهای آنها برای گسترش داروینیسم (تو گویی بلوک غرب کاملاً مخالف داروینیسم بوده و مطلقاً نامی و نشانی از این نگره در آن پهنه وجود نداشته است).

متن با این جملات به پایان می‌رسد: «تمام انسان‌ها ازنظر نژادی دارای یک نیای مشترک‌اند. همه‌ی نژادها ازنظر خونی باهم خویشاوندند و ازنظر زیست‌شناسی باهم برابرند. آموزش‌های نادرست مرتجعان و سیاست‌بازان درباره‌ی نژادهای عالی و پست، به‌طور کلی ازطرف علم انسان‌شناسی مردود شناخته شده. اکنون دیگر بسیاری از کشورهای مترقی جهان تبعیضات نژادی را ازمیان برداشته‌اند». ناگفته پیداست که درین جملات منظور از «مرتجعان» خداباوران و دینداران هستند که به داروینیسم اعتقادی ندارند؛ «سیاست‌بازان» تمام حکومتها و مکاتب سیاسیِ غیرمارکسیست بویژه لیبرالها و محافظه‌کارانند؛ و «کشورهای مترقی جهان» یعنی بلوک شرق متشکل از اتحاد جماهیر شوروی سسیالیستی و کشورهای اقماریِ آن در اروپای شرقی، چند کشور آفریقائی با حکومتهای وابسته به شوروی، و احتمالاً -با ارفاق- کوبا و چینِ مائوئیست که بلحاظ مواضع استراتژیک‌شان دربرابر انترناسیونال کمونیستی تا حدّی با شوروی اختلاف داشتند و بطور کامل از مسکو فرمانبرداری نمی‌کردند (چنانکه مؤمنی نیز در کتاب دیگرش بنام «گرایش به راست در سیاست داخلی خلق چین» که در آبان 53 بچاپ رسید، بشیوه‌ی یکی به نعل و یکی به میخ، به چینِ مائوئیست و نیز شماری از کشورهای سرکش اروپای شرقی همچون یوگسلاویِ سابق بخاطر فاصله‌گیری از شوروی تاخته بود).

2 اردیبهشت 1399

* نوار فیلم (Filmstrip) ابزاری برای نمایش مجموعه‌ای از عکسها و نقاشیها همراه با زیرنویسِ توضیحات درقالب یک حلقۀ فیلم بود؛ که بویژه برای اهداف آموزشی کاربرد داشت و در اواخر دهه‌ی 80 میلادی با ظهور VCRها منسوخ شد. این ابزار که در شوروی محبوبیت فراوانی داشت، بخاطر استودیوی حکومتیِ تولید و نشر نوارِفیلم‌های آموزشیِ آن کشور موسوم به «استودیو دیافیلم»، به همین نام شهرت یافت و حمید مؤمنی هم که متن را از روسی به فارسی برگردانده، آنرا با همین نام دیافیلم می‌شناخته است.

** میخائیل فِدُرُویچ نِسْتورْخْ (1895-1979)(Mikhail Fedorovich Nesturkh) زیست‌شناس، انسان‌شناسِ زیستی، و نخستین‌شناسِ روس در دوران اتّحاد شوروی

یادداشت من درباره‌ی کتاب «دیوان مهستی گنجوی» (مهستی گنجوی / طاهری شهاب)

شناسنامه‌ی کتاب: دیوان مَهسَتی گنجوی

نویسنده: گنجوی، مهستی / تصحیح و تحشیه: طاهری شهاب، سیّدمحمّد / مقدّمه: فرامرزی، عبدالرّحمن؛ طاهری شهاب، سیّدمحمّد / مؤخّره: ریپکا، یان / چاپّ سوّم – کتابخانه‌ی ابن‌سینا (چاپّ بانک بازرگانی ایران)؛ تهران، 1347 (1968)

مَهْسَتیِ گنجوی، از محبوب‌ترین شاعرانِ من است. شخصیّت او و اشعارِ بسیار فاخر و تکنیکیِ او را عمیقاً می‌پسندم و همیشه با او و اشعارش پیوندی ژرف در تاروپودِ جانم احساس کرده‌ام. همیشه گفته‌ام و خواهم‌گفت که مهستی اگر نخستین بانوی شاعرۀ فمینیست در تاریخ ادبیات جهان نباشد بی‌شک یکی از نخستین‌ها و گرامی‌ترین‌هاست؛ و بمصداق کلام سترگ شاملو که «من به این حقیقت معتقدم که شعر، برداشت‌هایی از زندگی نیست؛ بلکه یکسره خودِ زندگی‌ست.»؛ همچون فروغ فرخزاد در نهصد سال پس از خود، فمینیسمِ وی صرفاً در محدودۀ اشعارش باقی نماند و در زندگی و شیوه‌ی زیستِ آزادانه و شجاعانه‌ی او جاری و ساری گشت. خود ازین‌روست که وی چنین در تاریخ ادبیات ایران مهجور مانده، «روسپی» خوانده و سانسور شده، و مورد توهین‌های مستهجنِ افرادی امثال «علیقلی‌خان واله» صاحب تذکرۀ ریاض‌الشّعراء قرار گرفته که: «هرچند مهستی از فواحش بوده لیکن دست فلک بدامن وصلش نمیرسید، عالمی سرگشته و مردۀ غمزه و عشوۀ خود کرده بود اگرچه معشوقۀ سلطان سنجر است لیکن همچون آفتاب پرتو حسنش بر همه‌کس می‌تافته و از ساغر نظارۀ ماه رخسارش شهری کام دل می‌یافته‌اند». گرچه بوده‌اند مردان ادیبِ فهیم و آزاده‌ای که این بانوی ادیب و شاعرِ طراز اوّلِ جهان را چنانکه شایسته و زیبنده‌ی اوست ستوده‌اند و ازین رهگذر، فهم و شعور و شخصیت بالای خویش را به ثبوت رسانیده‌اند. زنده‌یاد «سیّدمحمّد طاهریِ شهاب» مُصَحِّحِ نسخۀ دیگری از دیوان مهستی که بعداً در مقالۀ جداگانه‌ای به آن خواهم پرداخت؛ چه زیبا به آن ادبای بی‌ادب پاسخ داده‌اند که: «اکثر تذکره‌نویسان او را چون سبو دوش‌بدوش و قدح‌وار دست‌بدست داده، گاه ویرا معشوقۀ سلطان سنجر و زمانی پابند عشق پورخطیب شاعر، روزی در آغوش پسر قصّاب برده و شبی مونس مستان خرابات کرده‌اند. زنی دانشمند در هر عصر و زمان هرچه آزادمنش باشد و خود را مقید بقیودی نداند و بی‌پروا زیست کند عشق او بشاه و گدا آسان نیست…».

سخن از مهستی و سروده‌هایش درین مجالِ کوتاه میسّر نیست و به چیزی کمتر از یک کتابِ مفصّل نخواهد انجامید. موضوعِ این مقاله، بررسیِ یکی از معدود نُسَخِ منتشرشده از دیوانِ بجامانده از اوست؛ که درین قحطیِ تأسّف‌انگیزِ ناشی از گفتمان پدرشاهی و مردسالارانه‌ی حاکم بر ادبیات پارسی، بمصداقِ «لنگه‌کفشِ کهنه در بیابان نعمتِ خداست!» ارزشمند و خواندنی‌ست. نسخۀ حاضر، بهمّت ادیب و پژوهشگر مازنی، شادروان سیّدمحمّد طاهریِ شهاب آماده شده است.

این نسخه ازلحاظ اسلوب تصحیح ادبیِ انتقادی و علمی، جامع و مانع نیست و می‌توان ایرادات و کاستی‌هایی را در آن مشاهده کرد؛ و بلحاظ ساختاری، فی‌المثل درقیاس با اسلوب تصحیح رباعیّات خیّام بهمّت شادروان پروفسور آرتور کریستن‌سن (با ترجمۀ دکتر فریدون بدره‌ای) یا تصحیح ابتهاج از حافظ، بمراتب ضعیف‌تر است. (فی‌المثل غزل شماره‌ی 174 با مطلع «آن خالِ عنبرین که نگارم به رو زده / دل می‌بَرَد ازآنکه به وجهِ نکو زده» بوضوح سروده‌ی یک مرد است امّا ایشان آنرا ازآنِ مهستی دانسته‌اند. یا آنکه به چارچوبِ محتوائیِ کلّی و شیوه‌ی بیان و اسلوب کلامِ مهستی پروا نکرده، شماری از مشهورترین رباعیّاتِ خیام را درردیف سروده‌های مهستی درج کرده‌اند. حال‌آنکه در نقطۀ مقابل، شادروان کریستن‌سن در تصحیح خود از خیّام با بررسیِ عمدۀ رباعیات منتسب به وی، میان رباعیّات خیّامی (به‌احتمال قریب‌به‌یقین متعلّق به خیّام) و خیّامانه (مطابق اندیشه و شعر خیّام، امّا اشتباهاً منتسب به وی) تفاوت قائل شده و با تعریف معیارهایی کوشید این دو دسته را از یکدیگر تفکیک کند). بااین‌حال، نسخۀ حاضر نسبت به دیگر نُسَخی که تاکنون از دیوان مهستی منتشر شده، دست‌کم تاآنجا که من اطّلاع دارم از بقیّه بهترست. بعنوان نمونه، نسخۀ 1985-باکو (بکوشش آقایان رفائیل حسینوف و محمّد آقاسلطان‌زاده)، همانگونه که پیشتر نوشته‌ام، تنها رباعیّات مهستی را گردآورده و فاقد غزلیّات و قطعات و حتّیِ رباعیاتِ هزل‌آمیز اوست. حال‌آنکه نسخۀ طاهری شهاب این موارد را نیز داراست، و ازین‌لحاظ می‌تواند تصویر گسترده‌تر و روشنتری از مهستی را به خوانندگان کتاب نشان دهد.

یکی دیگر از نقاط قوّت کتاب، مقدّمه و مؤخّرۀ بسیار زیبا و خواندنیِ آن هستند که حقّ مطلب را درباره‌ی شخصیت و شعرِ مهستی ادا کرده‌اند. مقدّمۀ شادروان استاد «عبدالرّحمن فرامرزی» که درباره‌ی شهبانوی شعر پارسی درنهایت بلاغت و لطافت دادِ سخن داده است؛ در شمارِ لذّت‌بخش‌ترین مقالاتی‌ست که بقلمِ یک ادیبِ سخن‌سنج درباره‌ی شاعری دیگر تاکنون خوانده‌ام. مؤخّرۀ پروفسور یان ریپکا* «استاد السنۀ شرقیۀ دانشگاه پراگ» نیز نمونه‌ای چشمگیرست از قدرشناسیِ زیبا و بجای یک دانشمند و ادیبِ اَنیرانی از شاعری ایرانی که به زبانی جز زبانِ مادریِ وی شعر سروده؛ لیکن آن دانشمند در سایه‌ی تسلّط به زبانِ این شاعر توانسته گوهرِ درخشنده‌ی شعرش را بخوبی درک کند و ارج بنهد.

از دیگر موارد لذّت‌بخش این کتاب، معدود حاشیه‌هایی هستند‌ که زنده‌یاد طاهری شهاب گهگاه در جای‌جای آن نوشته‌اند و نشان از تسلّط ایشان به فنّ شعر و علاقۀ صمیمانه‌ی ایشان به شعر خوش دارد. فی‌المثل ذیل مصرع پایانی از رباعیِ شماره‌ی61 بقرار «در گردن من که پارسائی نکند»** چنین نوشته‌اند:

«کلمۀ (در گردن من) حشوی است که در ملاحت از خال مشکین بر چهرۀ گلگون سبق برده و برای حشو ملیح گمان میکنم بلکه یقین دارم ازین بهتر مثلی در فارسی و شاید در عربی هم پیدا نخواهد شد.»

من بعنوان یک دوستارِ دیرینه‌ی مهستی، جُنگی از سروده‌های او را براساس نسخۀ حاضر و نسخۀ 1985-باکو ساخته و پرداخته‌ام و قصد دارم آنرا با منابع دیگر تکمیل کنم. همین قصدِ من، نشان از فقدان یک تصحیح علمی و انتقادیِ تمام‌عیار از سروده‌های مهستی دارد. امیدِ آن دارم که روزی نه‌چندان دور، نظاره‌گرِ انتشار چنان اثری باشیم.

30 فروردین 1399

* Jan Rypka (1968-1886) خاورشناس برجسته‌ی چک، و استاد ایران‌شناسی و ترک‌شناسی در دانشگاه کارلِ پراگ. وی در مهرماه 1313 برای شرکت در جشن هزاره‌ی فردوسی بدعوت حکومت پهلویِ یکم به ایران آمد. مقاله‌ای که از ایشان در مؤخّرۀ کتاب بچاپ رسیده را بتاریخ 18 مارس 1967 در پراگ نوشته‌اند. پروفسور ریپکا، کمتر از دو سال پس از نگارش آن مقاله، در سنّ 82 سالگی دارِ فانی را بدرود گفت.

** شخصاً معتقدم این مصرع بصورت «بر گردنِ من! که پارسایی نکند» درست است؛ زیرا ایهامی پدید می‌کند که ضمناً حاکی از «به گردن گرفتن» (کنایه از ضمانت دادن) نیز هست.

یادداشت من درباره‌ی کتاب «رباعیّات مهستی گنجوی» (مهستی گنجوی / رفائیل حسینوف، محمّد آقاسلطان‌زاده)

شناسنامه‌ی کتاب: رباعیّات مهستی گنجوی

نویسنده: مهستی گنجوی / مقدّمه، تصحیح و تحشیه: رفائیل حسینوف / ویراستار: محمّد آقاسلطان‌زاده / خطّاط: هرمز عبدالله‌زاده‌ی فَریوَر / رَسّام: فخرالدّین علی‌زاده / چاپّ ؟ – باکو، 1364 (1985)

مَهْسَتیِ گنجوی، از محبوب‌ترین شاعرانِ من است. شخصیّت او و اشعارِ بسیار فاخر و تکنیکیِ او را عمیقاً می‌پسندم و همیشه با او و اشعارش پیوندی ژرف در تاروپودِ جانم احساس کرده‌ام. همیشه گفته‌ام و خواهم‌گفت که مهستی اگر نخستین بانوی شاعرۀ فمینیست در تاریخ ادبیات جهان نباشد بی‌شک یکی از نخستین‌ها و گرامی‌ترین‌هاست؛ و بمصداق کلام سترگ شاملو که «من به این حقیقت معتقدم که شعر، برداشت‌هایی از زندگی نیست؛ بلکه یکسره خودِ زندگی‌ست.»؛ همچون فروغ فرخزاد در نهصد سال پس از خود، فمینیسمِ وی صرفاً در محدودۀ اشعارش باقی نماند و در زندگی و شیوه‌ی زیستِ آزادانه و شجاعانه‌ی او جاری و ساری گشت. خود ازین‌روست که وی چنین در تاریخ ادبیات ایران مهجور مانده، «روسپی» خوانده و سانسور شده، و مورد توهین‌های مستهجنِ افرادی امثال «علیقلی‌خان واله» صاحب تذکرۀ ریاض‌الشّعراء قرار گرفته که: «هرچند مهستی از فواحش بوده لیکن دست فلک بدامن وصلش نمیرسید، عالمی سرگشته و مردۀ غمزه و عشوۀ خود کرده بود اگرچه معشوقۀ سلطان سنجر است لیکن همچون آفتاب پرتو حسنش بر همه‌کس می‌تافته و از ساغر نظارۀ ماه رخسارش شهری کام دل می‌یافته‌اند». گرچه بوده‌اند مردان ادیبِ فهیم و آزاده‌ای که این بانوی ادیب و شاعرِ طراز اوّلِ جهان را چنانکه شایسته و زیبنده‌ی اوست ستوده‌اند و ازین رهگذر، فهم و شعور و شخصیت بالای خویش را به ثبوت رسانیده‌اند. زنده‌یاد «سیّدمحمّد طاهریِ شهاب» مُصَحِّحِ نسخۀ دیگری از دیوان مهستی که بعداً در مقالۀ جداگانه‌ای به آن خواهم پرداخت؛ چه زیبا به آن ادبای بی‌ادب پاسخ داده‌اند که: «اکثر تذکره‌نویسان او را چون سبو دوش‌بدوش و قدح‌وار دست‌بدست داده، گاه ویرا معشوقۀ سلطان سنجر و زمانی پابند عشق پورخطیب شاعر، روزی در آغوش پسر قصّاب برده و شبی مونس مستان خرابات کرده‌اند. زنی دانشمند در هر عصر و زمان هرچه آزادمنش باشد و خود را مقید بقیودی نداند و بی‌پروا زیست کند عشق او بشاه و گدا آسان نیست…».

سخن از مهستی و سروده‌هایش درین مجالِ کوتاه میسّر نیست و به چیزی کمتر از یک کتابِ مفصّل نخواهد انجامید. موضوعِ این مقاله، بررسیِ یکی از معدود نُسَخِ منتشرشده از دیوانِ بجامانده از اوست؛ که درین قحطیِ تأسّف‌انگیزِ ناشی از گفتمان پدرشاهی و مردسالارانه‌ی حاکم بر ادبیات پارسی، بمصداقِ «لنگه‌کفشِ کهنه در بیابان نعمتِ خداست!» ارزشمند و خواندنی‌ست. این نسخه از دیوان مَهْسَتیِ گنجوی، مطابق شناسنامه‌ی کتاب براساس «کتاب خطّی در مخزن کتب خطّی آکادمی علوم آذربایجان، شماره: آ-116» تهیّه شده؛ و چنانکه از عنوانش پیداست صرفاً شامل رباعیّات اوست ولذا معدود غزلیّات و قطعات و نیزهم هزلیّات بجامانده از وی (یا منسوب به او) را دَربَر نمی‌گیرد. عدم نشر دیگر قوالبِ شعریِ مهستی ازین‌لحاظ موجّه است، گرچه ظاهراً حذف هزلیّات ناشی از خوانشِ جدّی و احترام‌آمیزِ مُصَحِّح و ویراستارِ کتاب از شخصیت مهستی بِمَنزِلَۀ اوّلاً یک زن و ثانیاً یک شاعر در ایرانِ قرونِ‌وسطائی است که بعقیدۀ آنها نمی‌توانسته و نمی‌شایسته که چنان هزلیّاتی نیز سروده باشد. این، بلحاظ روش پژوهش و فنّ تصحیح ادبیِ انتقادی، یک نقطه‌ضعف برای این نسخه بِشُمار می‌رود. دوّمین نقطه‌ضعف آنست‌که این کتاب –چنانکه پیشتر اشاره شد- تنها براساس یک نسخۀ خطّی بدون ذکر هرگونه مشخّصات بیشتر از آن ساخته‌وپرداخته شده و فی‌المثل درقیاس با نسخۀ مُصَحَّحِ «سیّدمحمّد طاهریِ شهاب» (چاپّ تهران، 1968) که اشعار مهستی را –اعمّ از رباعیات و جز آن- از منابع گوناگون با ذکر مشخّصات هر منبع گردآوری کرده، صرفاً نوعی تجدیدچاپّ آن نسخۀ خطّیِ ناشناخته با رنگ‌ولعابِ بیشتر و زیباتر بشمار می‌رود و باز ازلحاظ فنّ تصحیح ادبیِ انتقادی ضعیف عمل کرده است. بااین‌حال، خوش‌نویسیِ آقای «هرمز عبدالله‌زاده‌ی فریور» بِخَطِّ نسخ، بهمراه نقّاشی‌های مینیاتور و صفحه‌آراییِ زیبای آقای «فخرالدّین علی‌زاده» آنرا به یک نسخۀ دوست‌داشتنی و چشم‌نواز بدل کرده است. این زیبایی را مقدّمۀ خواندنی و زیبنده‌ی مصححِ مجموعه، آقای «رفائیل حسینوف» درباره‌ی شخصیت، زندگی و تکنیک‌های شاعرانه‌ی بی‌نظیرِ مهستی تکمیل کرده؛ که درکنار مقالۀ بسیار لطیف و خواندنیِ شادروان «عبدالرّحمن فرامرزی» بنام «مهستی گنجوی و محبوب گمنام او» (مندرج در نسخۀ «طاهریِ شهاب»)، یکی از دوست‌داشتنی‌ترین مقالاتِ مهرانگیزِ منتشرشده از ادبای پارسی‌زبان درباره‌ی مهستی‌ست*. این مقاله را با ذکر واپسین جملات از همان مقدّمۀ زیبا و مهرانگیز به‌پایان می‌برم:

«مهستی دیروز نیز محبوب بود امروز هم محبوب است و این محبت باندازه عمر رباعیّات مهستی باقی خواهد ماند.»

30 فروردین 1399

* جالب آنکه در یکی از معتبرترین وب‌سایتهای ادبیِ ایران، ذیل دیوان مهستی، می‌توان به کامنت‌های تأسّف‌برانگیز و توأماً خنده‌دار گروهی از «ادب‌دوستانِ» ایرانی برخورد که حتّی از درک این ستایش ساده و لطیفِ آقای حسینوف از مهستی در مقدّمۀ کتاب عاجز مانده‌اند که چرا ایشان در آغاز مقدّمۀ خود نوشته‌اند «آذربایجان سرزمین کهنسالان است. در این سرزمین عدّۀ کسانیکه سنّشان از صد گذشته کم نیست. ولی این خاک فرزندانی نیز نظیر مهستی گنجوی دارد که سنّش از نهصدسال تجاوز کرده است. عمر مهستی در آثار ادبی و رباعیّات همیشه جوانش ادامه دارد.» و پرسیده‌اند طبق کدام منبعی مهستی 900 سال عمر کرده و مگر نوح بوده که عمری چنین دراز داشته است!؟ ایضاً همان‌جا، صاحب وب‌سایت از تشخیصِ خطِّ کتابتِ کتاب، یعنی قلمِ نسخ، عاجز مانده و آنرا «خطّ نه‌چندان خوش» وصف کرده است!

سه‌شنبه 19 فروردین 1399

بخش عمده‌ای از اختلاف فکری او با فدائیان ناشی از رویکردهای استالینیستی حاکم بر این سازمان بود به‌طوری‌که شعاعیان در آخرین دیدارش با رهبر افسانه‌ای فدائیان، وقتی اشرف به او می‌گوید «ببین رفیق! جنبش سخت ناتوان است. بگذار تا اندازه‌ای رشد کنیم و نیرو بگیریم. آنگاه خوب، هرکس هر نظری داشته باشد، آزاد است که بگوید.» چنین پاسخ می‌دهد: «رفیق‌جون! سازمانی که به‌هنگامِ ناتوانی از پخش اندیشه‌ای جلو می‌گیرد، به‌هنگامِ توانایی آن مغزی را می‌ترکاند که بخواهد اندیشه‌ای کند سوای آنچه سازمان دیکته می‌کند!»

در آزاداندیش بودنِ «مصطفی شعاعیان» و آزاده بودنش که حرفی نیست و همان جملاتش را باید با طلا نوشت. امّا در باحال بودن و باصفا بودنِ این آدم همین بس که به «حمید اشرف» با آن دبدبه و کبکبه‌اش می‌گوید «رفیق‌جون»!